1. تو به من خندیدی ...

تو به من خندیدی و نمی دانستی؛

من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛

باغبان از پی من تند دوید؛

سیب را دست تو دید؛

غضب آلود به من کرد نگاه؛

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک؛

و تو رفتی و هنوز؛

سال هاست که در گوش من آرام آرام؛

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم؛

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم؛

که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت؛

.:حمید مصدق:.


زیبابود
از این شعر خاطره خوبی دارم
لایک
جمعه ۱۸ تیر ۹۵ , ۰۴:۰۰ دخترِ انار :)
خیلیم نوستالژی و عالی :)
جمعه ۱۸ تیر ۹۵ , ۰۰:۳۶ علی رضا عظیمی راد
بله
خوب بود...
سپاس.
شعر نو قشنگیه

سروده خودتونه؟؟؟؟
خیر آقای مصدق
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تو کافه ی خالی
یه استکان چایی
کنار تنهایی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan