کسی راهکاری داره آیا؟!؟!

دوباره زده به سرم!

دوباره دیوونه شدم!

حس میکنم همه چیز بیهوده ست...

زندگیم... بودنم... نفس کشیدنم...

انگیزه بنده به منفی ۲۶ رسیده!

کسی برای فرار از این شرایط راهکاری داره؟!؟!

برای افزایش انگیزه... بالا بردن روحیه... برای شاد بودن... حتی برای خندیدن...



+ تو میتونستی و نخواستی، همه دردم همینه :-/

++ الهی و ربی من لی غیرک...

تو این حالت یه صفحه یا اصلا یه آیه قرآن بخون
میبینی چقد آروم میشی
بله قرآن آرامش داره :)
ادما وقتی ازچیزی خیلی خیلی ناراحتن دچارپوچ گرایی میشن
سعی کن مشکل اصلیت رو حل کنی این احساس بیهودگی هم خودکار حل میشه
بله... درسته...
يكشنبه ۵ دی ۹۵ , ۱۳:۲۳ عارفه علیزاده
توکل علی الله...

تا محال شود نامحال های شما
توکل بر خودش...
جمعه ۳ دی ۹۵ , ۱۴:۱۶ مهدی کاشانی زاده
سلام.بهترین راه توکل بر خداست.باهاش صحبت کنین و از خودش کمک بگیرید.🌷
وقتی رسیدی به جایی که میخواستی میگی از زیر صفر شروع کردی نه حتی از 0.
آره...
شاید اگه خودم به این وضع دچار نبودم می تونستم راهکاری بدم ولی...

امیدوارم هرچه زودتر از این حال دربیای گل دختر :)
ممنونم عزیزم :)
سلام:)جوابم برات جوابیه که واسه پستم نوشتی.حرف خودت:)(
کم نیار توکل کن
:))
به زندگیت نگاه کن از اول ... به روزایی که گذشت ... به تجربیاتت ... به اهدافت ... به علایقت ... به خواسته هات ... به آدمای خوب زندگیت ...
مهم تر از همه ... به مهربونی های خدا تو زندگیت ...
بعدش یه چیزایی دستگیرت میشه ^_^
^_^
خب چرا رو منفی ها متمرکز شدی ؟؟ یکمم به خوبیا و نعمت های پیش روت نگاه کن ... مام دوران کنکور را سپری کردیم و البته من خودم یکی از افرادی ام که بدترین اشتباه زندگیم رو دوران کنکورم مرتکب شدم و شاید آینده روشنمه رو دچار چالش کردم . ولی تنوستم کنار بیام الان ترم آخرم بجای منفعل بودن و حرص خوردن سعی میکنم تلاش کنم ...
خیلی هم خوب... موفق باشید...
الان میگی این چه خبر نظر میده :))))
اول از همه بگم که با دیدن نظرات حسودیم شد.
این همه آدم به فکرت هستن هر چند مجازی اند
آخه من وبلاگ زدم با وجود آدرس رُند و مردم شعر دوست اشعار بلاگ نظر دهنده نداشت به این صورت.بگذریم

دیگه اینکه فهمیدم خودتون میگید تنهایید و دوستی ندارید هی چی بگم
تنهایی که مشکل همه جوان ها بود و هست و خواهد بود.
اما در مورد دوست فکر می کنی الان من نوعی جوان بزرگ سال یک دو سه تا دوست دارم و کلی آشنا و فامیل چیکار می کنند؟
چه گلی به سرم زدم؟
باور کن هر بار حال دوستام خوب نیست اصلا جواب تلفنی که هر ماه شاید دوبار بزنم(که از شانس میخوره به موقع بد حایل اونا) یا جواب نمیدن یا وقتی هم که جواب میدن بد حرف میزنن و دعوامو نمیشه و هر چند تهش یک ماهه باز آشتی می کنیم اما این رو میخوام بگم من کهع شرایط بیکاری و بی پولیمو همه جا جار زدم و شما هم میدونید این دوستا وقتی میگن بریم فلان و جا و نمیتونم باهاشون برم دیوانه میشم.یعنی نمیدونم چرا هر بار وضعیت خودمو میگم نمیفهمن.اصلا نمیدونم چطور مرتیکه رفیقم رو میگم از باباش با اون هیکل هر وقت خواست پول میگره و من نمیتونم و روم نمیشه و منتظر میشم یارانه بریزن حسابم.بگذریم

ولی نه از دوست دیگه بگم که وقتی حال داری بری بیرون میگه نه یا برای تلافی یا برای اینکه خودش تازه رفته.
از دوست دیگه بگم که وقتی میگی بریم بیرون خیلی تنها ام میگه اتفاقا منم کار دارم فلان جا بریم یه سر و وقتی کارش تموم میشه (تو حساب کن کل مسیر تو ماشین بودید و نمیشد راحت حرف زد و رفته دنبال کارش یا کتابخونه یا کافینت یا حالا جاهای عمومی کوچک دیگه که صدا به صدا میره نمیشه باز راحت حرف زد و درد دل کرد و از هر چیزی گفت مثلا) و بعد که کارش تموم میشه میدونه که میخوای درد و دل کنی یا زرنگ بازی در میاره میگه بریم خونه من دیر کردم و وقت ناهاره و دیر وقته و از این بهانه ها و یه تعارف الکی هم میزنه(باور کن تو این مورد برای اینکه اخلاق اش رو عوض کنه اون رفیقم تعارفش رو قبول کردم و رفتم ناهار خونه اونا تا از تنهایی واقعا در بیام و یه کمی هم من به کارم که همون دیدن و حرف زدن ب ارفیقمه و برای این کار رفتم برسم)و یا حالش خوب باشه و دلش نشستن یا دور زدن تو پارکی بیرونی جایی رو بخواد تحمل می کنه و دفعه بعدی که نه آورد میگی حتما دیگه تحمل درد و دل های منو نداره و بخاطر همین نمیاد بریم بیرون با من و یا اینکه همون جا که حلت خوبه و میخوای دفعه بعدی باهاش بری بیرون یه چرتی میگه و حالش خوب نیست و حال تو بد میشه.
یعنی این رفیق برای آدم مثل چوب دو سر سوخته میمونه.
فقط وسطش نسوخته که باید بشکنی از وسط تا دو تا یه سر سالم به دست بیاد.
این بالا مثال بود زدم ولی هر وقت دوستی پیدا کردی که اخلاقت و اخلاقش شبیه من و دوستم بود باید با روش های پرویی و گاهی هم دعوا و قهر بشکنی رفیقت رو تا یه مقدار از وقتش و دوستیش رو برات مجبور بشه برای تو بزاره.

البته این ها همه از صدقه سر این مسئولان مملکته که جوان ها مجرد موندن...
میدونی چرا این حرف رو میزنم؟
یه رفیق 15 ساله داشتم از ابتدایی باهاش دوست بودم و تقریبا از بعد از سربازی هر دو روز و گاهی هر روز با هم میرفتیم بیرون و میگشتیم و تموم جیک و پوکمون با هم بود و یه روز که دیگه از همه چیز یعنی سیر تا پیاز هم با خبر بودیم برگشت گفت من دیه با تو بیرون بیا نیستم.گفتم چرا گفت تو به یه همسر احتیاج داری.
گفتم مگه تو نداری؟
گفت چرا اتفاقا مخوام تغییر رویه بدم تو زندگی خودم و برم سرکار و هم درس بخونم.گفتم ما که بخیل نیستیم ولی من یکسال بعد از خدمت گشتم و گشتم و گشتم و و به کار نرسیدم حالا تو بگرد ببینم به جایی میرسی یا نه ولی فقط رسیدی منو از یادت نبر.
بعد از اون اتفاقتی افتاد که دیگه کم دیدمش.
اما فقط همینقدر بگم رفت دانشگاه آزاد کار هم پیدا کرد توی یه شرکت اما سر یکسال نشده شرکت دیگه قرار دادش رو تمدید نکرد و بیرونشون کرد و بنده خدا پول دانشگاه نداشت و انصراف داد و الان دوباره داره میخونه مثل من برای کنکور.
من هم که نا گفته نماند جای خواهرمی بهت میگم یعنی هر کسی میخونه جای خواهر و برادرم منم از وقتی رفیقم کار پیدا کرد امیدوار شدم و خیلی گشتم و چند جا کار کردم و باز با همین رفتاری که با رفیقم شد و چه بسا بد تر مواجه شدم.
آخرین کار من توی شرکتی بود که یک افغانی سرپرست من بود.
زیر آب من رو زد چرا چون دستور میداد به من سرش داد کشیدم گفتم دستور نده به من.الان هم با وجود این کار های مقطعی که آخریش خودش منو (ای لعننتی)اخراج کرد اونم بخاطر یه افغانی که برادرش هم همون شرکت و در همونجا کار میکرد(من هنوز با وجود اینکه زیر آبم رو زد نرفتم به اداره کار بگم دو برادر در یک جا کار میکنند بر خلاف قانون چون نون بُر نیستم مثل خودشون و مثل صاحب شرکت)آره داشتم میگفتم با وجود اینکه این کار ها مقطعی هست و کار ثابت دیگه مثل گنج میمونه و خیلی کمیابه ولی باز جور بشه با کله میرم.بلکه یه روز بتونم روی پای خودم وایستم.
جای شرح این آنچه در کار بر من گذشت همین بس که بگم 10 تا جا کار کردم حداقل یکی از یکی بدتر:

1-سپهر الکتریک خط تولید قسمت ممتاژ: تا فهمیدم قرارداد فصلی بود در اومدم.(اولین کارم بعد از خدمت سربازی بود میخواستم دائمی باشه ولی نبود در آمدم.

2-کارخانه تولید سیم و کابل تهران سیمین فر آبیک: بعد از آبیک(به طرف تهران در جاده قدیم) زیر پل سیمانی بود کمتر از یک ماه رفتم راه دور و غذا نداشت.

3-بافت و تکمیل گلپوش(تولید پارچه بود): کارگر بسته بند بودم شش ماه قرارداد.تنها جایی که بیمه رو رد کردن و تنها همین مقدار سابقه بیمه رو دارم متاسفانه.

4-مرغ داری تخم مرغ تک (نرسیده به نیروگاه برق شهید رجایی قزوین): نگهبان بودم و پیمانکارم آشنا باز خرید کرده سپاه بود و با بهم خوردن قرارد او ما(نگهبانان) هم بیکار شدیم.

5-شرکت سوخت آما شهرک صنعتی کاسپین: این کار هم در انبار شرکت که کارش تولید قطعه خودرو بود خیلی سنگین بود و قطعات به 40 کیلو هم می رسیدن.بخاطر بالا نیومدن دستم نتونستم ادامه به کار بدم(بعد از یه مدت دستم خوب شد ولی چه فایده نه مرخصی میداد و نه راضی بود کار سبک بده به من مدیر عاملش وقتی رفتم صحبت کنم از اتاق تا نیم ساعت بخاطر فوتبال بیرون نیومد و اجازه هم نداشتم برم اتاقش چون فوتبال نگاه می کرد و وقتی اومد و جریان رو گفتم گفت من برای شما تو کابینه یه جا رزف کردم  خوبه اونجا؟ داشت مسخره می کرد بی شرف.)

6-شرکت پتوی گلفام شهر : این کار محیط زنانه ای داشت که فقط من یک نفر مرد و مجرد بودم و برای همین در این کار هم نماندم....قضیه داشت یکی از همکاران مرد داشت جو میداد و منم قاطی کردم و برای اینکه تهمت نزنن یه وقت در اومدم...!

6-سه تا کارگاه کار کردم یکی تراشکاری و یکی نردبان سازی و یکی کارتن سازی یکی از یکی بد تر بود و هم سخت و هم پول بده نبودن و هر کدام یک هفته.(کارگاه نردبان سازی بخاطر سپرست افغانی منو بیرون کرد اسم کارگاه رو نمیبرم چون مثل خودشون نون بُری نمیکنم یه وقت یکی میخونه حس انسان دوستیش گُل میکنه میگه برم بگم فلان افغانی با برادرش یه جا بودن و...)

7-شرکت شکلات سازی آوا خوشه شهر صنعتی کاسپین: پذیرش شدم ولی نموندم چون کارگران در حال اعتصاب بودند و خبری از حقوق نبود کار هم 6 ساعته بود و فقط بیمه میریخت.

8-دیگه شرکت پاکشو هم به تازگی قبول کار کردن برم با آشنا(منشی مدیر عامل همکلاس دانشگاه خواهرم بود): یک روز کار کردم.سرعت ریل خیلی زیاد بود!(نمیدونم چرا ولی یه شمالی اونجا رو مخم رفت و با وجود کار کردن هم پای سرعت دستگاه که مثل فرفره میرفت نتونستم حرفای مذخرف اون پسره رو تحمل کنم و نزدیک بود دعوام بشه بگذریم که یه پسر شمالی یه جای دیگه تو شرکت نخ البرز قزوین بدو ورود به کار دقیقا جلوی چشم من رفت به سرپرست گفت این از کار ایراد میگره و هر چی میگم یاد نمیگره و من دهنم باز موند و حرص خوردم که سرپرست گفت خوش اومد درحالی که یک نصفه روز فقط جارو زدم تا برسم به پای دستگاه لعنت به اون پسره لعنت)

9-یه قنادی هم تازگی ها رفتم اما نسبت به کارش که از یک طرف مثل پادو تمیز می کردم و ظرفارو از فر در میارودم و می شستم و روزی دویست بار این کار تکرار میشد 500 هزار تومن از صبح تا شب خیلی برای منی که خدمت کردم و قراره نا سلامتی پس فردا خونه زندگی درست کنم کم بود برای همین اونم نموندم.

این نیز بگذرد بالاخره پول شروع یه کار آزاد که خودم صابکار خودم باشم جور میکنم.همشون هم تو قیامت میبینم و به خواهش میندازمشون تا عذر خواهی کنن و جبران... .
دلتون خیلی پره...
خب مشکلات شما با من خیلی متفاوتن ولی تا حدودی برام قابل درکه...
توکل به خدا... درست میشه...

+ من هیچ وقت دوستی نداشتم... الان هم ترجیح میدم دوستی نداشته باشم!
سلام.ذکر سال تحویلو بگو دعای عهد بخوان.
من با راه های زیر هم تجربه کردم:
یه راهش بی خیالیه.شاید هم مقدمه است.
2-فحش دادن به هر مسئول مقصر مشکلات
(به بستگان و اعضای خانواده و مقدسات نه)
این در واقع دل آدم رو خنک میکنه و باز خوبه.
و یه راه دیگه که میتونه بعنوان مسکن موقتی
ازش یاد کرد گریه کردن اونم تنهاییه بخصوص
اگه درد و دل با خدا هم چاشنیش بشه، بعد
بخوابی و بیدار بشی و همه چیز یادت موقتی
4-دیدن برادر خواهر یا اقوام یا دوستانتون اون
هم در بیرون از منزل برای اینکه هواخوری هم
باعث تزکیه روحیه آدم میشه و فرح بخشه :)
5آهنگ گوش دادن یا مداحی وقتی غمگینی
این کار رو با صدای بلند بطوری مزاحم دیگرانم
نشی گوش بدی از حالت یکنواختی در میای.
6توی کارهای خونه مخصوصا کمک به مادرها
حس خوبی میده به آدم.من از بچگی این کار
ها رو با سبقت انجام می دادم. (یادش بخیر
بچگی 1 بار دست مادرم با چاقو کار می کرد
کمی خون اومد سریع گفتم چسب زخم کجا
گذاشتی؟گفت نداریم میخوای پول بدم و برو
زود از سر کوچه بخر بیا و من هم زخمم نگه
میدارم گفتم خب با یه پارچه ببند تا من بیام.
اومدم ببندم گفت برو بچه های دیگه هستن
خواستم میدم اینا ببندن ولی زود بخری بیای
با پارچه نمیبندم بدو.منم دویدم و دیویدم، به
سر کوچه رسیدم :)) خلاصه چسبو گرفتمو
موقع برگشتن دیدم کنار مغازه یه پیرزن بزور
داره کیسه برنجی رو میبره و نفس زنان...:|
گفتم مادر این بار رو کجا میخوای ببری گفت
خونه گفتم خونه شما کجاست؟ اگر نزدیکه
من ببرم زود بزارم بر گردم.
بنده خدا موند چی بگه... و راستش ترسید
که نکنه کیسه برنج منو برداره ببره یا بدزده.
گفت نمیخوام کمک.گفتم:
آخه من نمیتونم بهت کمک نکنم پس بزار یه
لحظه زمین اینو من برم تا خونه بر می گردم
یه مقدار که رد شدم ازش دیدم برداشت و
با شتاب بیشتر بخاطر اینکه ازم شک کرد:|
باز نفس نفس زنان یا علی و یا الله ابالفضل
گویان حرکت کرد و پیش خودم گفتم اینطور
بره قلبش می گیره پس فردا اعلامیه اشو
رو دیوار مسجدی جایی میبینم خدا نکرده:(
بخاطر من حرکتش رو سریع تر کرد با پیری.
بعد رفتم بهش کمی توضیح دادم که مادرم
الان تو خونه منتظر چسب زخم هست.منم
برای همین عجله می کردم مادر...
بعد گفت میخوای کمک کنی؟ گفتم بله اما
حرف من رو قطع کرد و کیسه رو داد دستم
و گفت حالا دیرت نشه پسرم؟مادرت نگران
نشه؟ منم که دیگه خجالت می کشیدم...
نتونستم ازش خواهش کنم بمونه من برم تا
خونه و چسب زخم رو بدم و برگردم.
گفتم نه فقط بگین خونتون کدوم کوچه است
تا من جلوتر برم یه کم و سریع تر رفتم.گفت:
ته همین کوچه و اول کوچه ی بعدی هست.
و در حالی که دعا می کرد برام زیر لب و من
زیر لب همش می گفتم ای وای دیر شد...:)
بعدش هم به خودم میگفتم فوقش با یه چی
زخمش رو میبنده من دیر کنم اما این وضعش
خرابتره بنده خدا پیر زن.
بردم گذاشتم سر کوچه بعدی و سریع اومدم
گفتم گذاشتم سر کوچه بعد جلوی چشمت!
گفت اینو الان ببرن من نمیتونم برسم بهشون
گفتم ان شاء الله که نمیبرن جونتون سلامت.
و خداحافظی کردم و رسیدم و مادرم پارچه ء
بسته به زخم دستش رو باز کرد چسب زدم)
هر چند دیر رسیدم ولی وقتی به هر دوشون
کمک کردم واقعا روحیه خوبی پیدا کردم.
اون زمون نوجوان بودم زیاد هم بچه نبودم
همسن های شما یه کمی کوچکتر البته
+این منفی 26 که گفتید انگار خوده منم
هم نظرات منفی میدم، هم 26 سالمه:)
چه جالب... کامنت های شما خیلی خوبن... منفی هم نیستن...
موفق باشید ان شاءالله...
جمعه ۲۶ آذر ۹۵ , ۰۰:۰۰ محمدرضا مهدیزاده
انگیزه ها گاهی از دل بی انگیزگی ها بیرون میاد :) موفق باشید
چه جمله زیبایی... ممنونم...
انگیزه پیدا کردید به ما هم بدید.
گشتم نبود...
سلام عزیزم. شرایط شما درک میکنم. تو این موقعیت ها آدم از خودش راضی نیست و دقیقا نمی دونه چکار کنه که بتونه خودشو از این عذاب نجات بده. البته این موضوع کم و بیش برای اکثر جوانان در سن شما  اتفاق می افته و زمانی پیش میاد که ما میخوایم هویت خودمون رو بسازیم. در این موقعیت نمی دونیم دقیقا چی از زندگی میخوایم و چه توانایی هایی داریم...آیا می تونیم به اهدافمون برسیم و اگه بخوایم برسیم چه طوری؟ ایا کنکور رودررشته ی مطلوب قبول میشیم یا نه ؟ بروز این مشکل طبیعیه...ولی خب گذر کردن با موفقیت ازش کمی صبر و تلاش میخواد...
برای شروع می تونی تمام چیزهایی که ذهنت رو درگیر میکنه رو بنویسی...همون چیزایی که باعث میشه احساس کنی همه چی بیهودس و انگیزتو کم کرده ...تلاش کن همه چیز رو یادداشت کنی.. اونوقت وقتی که احساس کردی مسائلی که باعث درگیری ذهنت شدن و به دنبالش انگیزتو کاهش دادن همه رو یادداشت کردی بعدش بیا دسته بندیشون کن و برای هر کدوم وقت مناسبی رو درنظر بگیر . یه وقت مناسب برای جبرانشون و باخودت بگو که تا خدا هست بی انگیزگی بی معنیه اونوقته که هدفت تو ذهنت پررنگ میشه و برای رسیدن به هدفت دوباره تلاش میکنی حتی باانگیزه تر از قبل :)))

روزای اول یه مقدار سخته و برنامه ات رو اونطور که باید و شایده انجام نمیدی اما مصمم بمون روی برنامت تا کارا و حال و هوات دوباره مثل روال اول بشه ^___^
خیلی خیلی ممنونم :)
توکل و توسل همین...

البته سر زدن به فامیل و دید و یازدید حال ادمو خوب میکنه..

ان شاالله خیره...
ممنونم...
معمولا واسه قبل کنکوری ها این مشکلات بوجود میاد ...
انگیزشون به شدت افت می کنه ...
بله...
سلام
من شخصا درهمچین مواردی فیلمهای کمدی نگاه میکنم و کتابهای روانشناسی میخونم و از همه مهمتر ارتباطمو با خدا بیشتر میکنم خوب خوب وحتی بهتر از قبل میشم
امیدوارم زود برگردی به نسیم سابق
سلام
خیلی هم خوب :)
ممنونم...
سلام 
گلاب بو کن 
هر وقت این جوری شدی گلاب رو بمال زیر بینی و بو کن 
سلام
گلاب خیلی خوبه...
ممنونم...
فکر نکردن به هرچیزی که شمارو اذیت میکنه. سفر رفتن. وتوکل به خدا.
مورد اول و سوم خیلی خوبه...
ولی با توجه به شرایطم سفر ممکن نیست!
خیلی ممنونم از شما...
بهترین حال خوب کن های رایگان  دو چیزه : یکی دورهمی نسیم 
یکی هم راز بقای شبکه مستند :))
زیاد تلوزیون نمیبینم... وقت ندارم...
راز بقا؟! :|
ممنونم از راهکارتون...
یکم توی برنامه تون تغییر ایجاد کنید!

یه استراحتی به خودتون بدید مثل یک زنگ تفریح!

منم امسال میخوام کنکور بدم ولی حدود 6 ماهه هنوز شروع نکردم :))))
سعی میکنم... ممنونم...

ان شاءالله موفق باشید...
راهکار من
برای انگیزه ات
حرف زدن با امام زمان و درد دل کردن باهاشه
چون امام زمان بهترین دوستیِ که اگه کل دنیا رو هم بگردی مثلش پیدا نمیکنی!!!
:)
چه راهکار معرکه ای...
ممنونم ^_^

سلآم نسیم جآنم :)

آبجی جانم فقط 7 ماه دیگه مونده ها؟ که چِش بهم بزنی تموم شده ... اونم برای شما که درسارو حتما چند دور کردی و فقط تست زنی داری و مرور .. سخت نگیرررررررررررررر ... دو قدم مونده به پله آخر ... علی علی :)
 نذار کسی یا چیزی انرژی منفی بهت بده ..  هر کسی یه تقدیری داره .. یکی سریع به خواسته ش می رسه یکی دیرتر و با زحمت ... مطمئن بااااااااااش آخرش آرامشُ راحتیه اگر راه الانتُ درست طی کنیُ انرژی منفی رو از خودت دور کنی ... شما می تونییییییییییییییی باور کنننننننننننننننن :)) خدا شما رو اشرف مخلوقات آفریده ، کنکور اصلا عددی نیست جلوی توانایی هایی که خدا بهت داده :) کافیه خودتو باور کنی و محکم ادامه بدی ...
برای خودت یه شعار اختصاصی بسازُ مدام برای خودت تکرار کن ..
بنویسش روی تخته یا برگه بزن جلوی چشمت ، بذارش توی یادآوریِ گوشیت ...
نبینم دوباره شیطونه ورِ دلت نشسته ها؟


+نمیدونم چرافونتِش ریزه میزه شد :|


سلام عزیزم ^_^
من عاشقتم :))))
بمب روحیه و انگیزه ای تو...
آبجی گل خودمی... فدای تو 😊

موفق میشیم :)
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۹:۵۱ دختری از تبار تسنیم ...
سلام
فکر میکنم خودت بدونی مربرط به چی باید باشه؟ علتش و پیدا کن و ببین چی شد که اون مسئله اینقد برات بزرگ شد! البته گاهی بعضی مسائل به روح ما فشار میاره. مثلا فکر کردن به کنکور! 
به خودت یادآوری کن هیچ چیزی توی این دنیا ارزش نداره که ما به خاطرش به هم بریزیم. اینجور وقت ها من بیشتر قرآن میخونم حالم خیلی بهتر میشه...
سلام
درسته... علتش رو یافتم...

بسی تشکر :)
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۹:۳۷ علیرضا امیدیان نسب
همه خوب راهنماییتون کردن
هعیی منکه بلد نبووم راهنماییتون کنم
شرمنده:(
بله همه لطف داشتن...
خواهش میکنم...
دیروز توی مدرسه،زنگ آخر حالم خیلی بد شد.دیگه با کسی حرف نمیز دم . همش سرم پایین بود.دوستام خیلی نگرانم شده بودن و همش میخواستن بدونن چیشده.ولی من فقط میگفتم:"برو..."
ولی میدونی چی دوباره سرحالم کرد؟شاید باورت نشه.ولی خنده های دوستام و دیوونه بازیاشون دوباره شارژم کرد!
اگر روحیه ات مثل من شاده،سعی کن پیش دوستایی که خیلی باهاشون صمیمی هستی و همیشه باهاشون خوشحالی بری :)
مشکل من اینه که دوستی ندارم! :(
راهکار من
یه رفیق ِ خوبه که بشه باهاش حرف زد و درد دل کرد
اگر نبود
تنها نشستن و غر در افکارت شدن
دعای یستشیر را هم دوست دارم
رفیق خوب ندارم :(
اصلا رفیق ندارم!

بله... راه خوبیه... خیلی ممنون...
:)
امیدوارم حالت خوب شه,فقط همین
ممنونم سمیرا جون :)
خدا هیچکس و هیچ چیز را بیهوده نیافریده با مراجعه به قرآن و کمی به سخنان خدا و اهل بیت شاید بدونید که هیچ چیز تو این دنیا بیهوده نیست.با تشکر
به وبلاگ ما هم سر بزنید.
در این که شکی نیست...

چشم...
یک عمر گفتم خدایا چنین کن و چنان کن...چون به قدم اول معرفت رسیدم گفتم:" خدایا تو مرا باش و هرچه خواهی کن..."
یادم نمیاد جمله از کی هست ولی سپردن خودت به خدا و راضی بودن به رضاش باعث میشه سبک بشی و از خودت هم راضی...
بله... جمله زیباییه...
خیلی ممنونم...
خب آیتم بعدی اینه که یه آلبوم قدیمی بردارین
ازین آلبومای حال خوب کُن
ورق بزنین
هم انگیزه میگیرین هم انرژی 
ایشالا این یکی جواب میده :))
نه متاسفانه... آلبوم ها بیشتر منو ناراحت میکنن...
آیتم دیگه ای هم هست؟!
ارتباط با بی انتها
بله... ممنونم...
دو تا نکته هست. اول اینکه اینا قبل کنکور عادیه:)) دوم اینکه وقتی وارد حملات فلسفی میشی یا باید با یه ادم خیلی عالم صحبت کنی یا سعی کنی فضای فکریتو عوض کنی وگرنه مدت ها در یاس فلسفی خواهی موند... (همه موارد تجربه شده ست:)) )
:)
ممنونم از شما...
آدم عالم نداریم دور و برمون...
اگر رفته بودی کربلا...
کاری کن که سال بعد طلبیده بشی...
الا بذکر الله تطمئن القلوب
...
التماس دعا
اللّهمّ عجّل لولیک الفرج...

نرفتم :(

محتاجیم به دعا...
بحق زینب الکبری...
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۶:۵۳ سیّد محمّد جعاوله
زیباست.
چی؟!
چرا بدون خوندن پست کامنت میذارید؟!
دنیا خیلی زود تموم میشه
همون طوری که تا الان اومده
پس باید به فکر توشه باشیم و با انجام فرامین خدا جایی واسه ناراحتی نیست
شما هم میری دانشگاه ان شاءالله یه رشته خوب
کاش زود تموم میشد...

ممنونم...
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۶:۲۶ ❤منتـــظر المهدی 313❤
به نظر من تنها کسی که میتونه به آدم کمک کنه خودشه 
چی بگم...

@علیرضا امیدیان نسب
چقدر لحن کامنتت رو مخمه! مخصوصأ اون اجی گفتنت!! 


نسیم ، به‌جانِ خودم کنکور چیزی نیست که بخوای از شادی‌هات و لبخندات به‌خاطرش بزنی ، باور کن .
۶ماهِ دیگه افسوس این‌روزاتو می‌خوری ، که چرا آسون‌تر می‌تونستی شاد باشی و نبودی .
اگه همه‌ی اینا به‌خاطر درس و کنکوره ، چند روز یا حداقل چند‌ نیم‌روز بی‌خیال درس شو . اندکی تفریح بسیار واجبه .
خداروشکر این حس‌ها که مطمئن باش فقط واسه تو نیست و به‌همه دست میده ، گذراست ، خیلی فکرتو درگیر نکن .
اگه کاکتوس هم نداری ، بد نیست یدونه بخری بذار کنار دستت :)) ( نمی‌دونم چرا این همینجوری اومد تو ذهنم )

:)
درسته آرزو جون... البته یه بخش از این حس و حال بخاطر کنکوره!

کاکتوس خیلی دوست دارم ولی ندارم :)
انرژی مثبت با نماز صبح شروع میشه و با هربار شکر کردن خدا بخاطر این همه نعمت انرژی دوبرابری به ما سرازیر میشه😃
انشالله که حالتون خوش و پر انرژی باشید(؛
بله درسته...
ممنونم...

متن پایین رو برای بازنشر درپست آینده ذخیره کرده بودم، گفتم شاید اینجاهم خوب باشه بیارمش :)

35 موضوعی که در پیری حتما به آن غبطه خواهید خورد.
یک ضرب المثل قدیمی هست که می‌‌گوید جوانی را جوان‌ها به هدر می‌‌دهند. شاید اگر بدانید پیرها به چه چیزهایی غبطه می‌‌خورند بتوانید بهتر جوانی کنید:
🏻👇
۱-چرا وقتی می‌توانستم سفر کنم، نکردم!
۲- چرا زبان دومی نیاموختم!
۳-چرا وقتم را به خاطر رابطه‌ای تمام شده تلف کردم!
۴- چرا از خود در برابر نور آفتاب محافظت نکردم تا پوست سالم‌تر و بدون چروکی داشته باشم!
۵- چرا برای دیدن خوانندگان مورد علاقه‌ام به کنسرت نرفتم!
۶- چرا از انجام خیلی از کارها ترسیدم!
۷- چرا ورزش اولویت کارم نبود!
۸- چرا خود را گرفتار سنت‌ها کردم!
۹- چرا از کاری که دوست نداشتم استعفا ندادم!
۱۰- چرا بیشتر درس نخواندم!
۱۱-چرا باور نکردم زیبا هستم!
۱۲- چرا از گفتن دوستت دارم ترسیدم!
۱۳- چرا به راهنمایی‌های والدینم گوش ندادم!
۱۴-چرا خودخواه بودم!
۱۵- چرا تا این حد نظر دیگران برایم مهم بود!
۱۶- چرا به جای آنکه به رویاهای خودم فکر کنم به فکر براوردن رویای دیگران بودم
۱۷- چرا وقتم را صرف یادآوری خاطرات بد کردم و زمانم را از دست دادم. کاش افسوس گذشته را نمی‌خوردم!
۱۸- چرا کسانی را که دوست داشتم از خود رنجاندم!
۱۹- چرا از خود دفاع نکردم!
۲۰- چرا برای برخی کارها داوطلب نشدم!
۲۱- چرا بیشتر مراقب دندان‌هایم نبودم!
۲۲- چرا قبل از مرگ مادر و پدر بزرگ سئوالاتی را که داشتم از آنها نپرسیدم!
۲۳- چرا زیاد کار کردم!
۲۴- چرا آشپزی یاد نگرفتم!
۲۵- چرا از زمان حال لذت نبردم!
۲۶- چرا تلاش نکردم آنچه را شروع کردم به پایان برسانم!
۲۷- چرا گرفتار کلیشه‌های فرهنگی شدم و از هدفم بازماندم!
۲۸- چرا دوستی‌هایم را ادامه ندادم!
۲۹- چرا با کودکانم بیشتر بازی نکردم!
۳۰- چرا انسان ریسک‌پذیری نبودم!
۳۱- چرا برای افزایش دانش و ارتباطاتم تلاش نکردم!
۳۲- چرا تا این حد فرد نگرانی بودم!
۳۳- چرا سر هر چیزی زود عصبانی شدم!
۳۴- چرا به اندازه کافی با افرادی که دوست‌شان داشتم وقت نگذراندم!
۳۵- چرا برای یک بار هم که شده پشت میکروفن نرفتم تا در مقابل جمع صحبت کنم!

🏻👇

اینجاهم خوبه

خیلی ممنونم...
خواستم چیزی بنویسم دیدم که خودم سرگشته ام ...
چطور به شما راه کاری را نشان دهم ..
ولی مطمن هستم این بسیار موقتی است و بزودی رفع میشود
نگران نباشید. با دوستان و خانواده بیشتر در تماس باشید 
سعی کنید زیاد تنها نباشید ..
ممنونم جناب شباهنگ... ولی بنده دوستی ندارم...
همیشه تنها بودم...
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۱:۰۹ علیرضا امیدیان نسب
خخخخ اجی هیج کس راه درستو نمیدونه 
خودم در خدمتت هستم:))
تشکر فراوان...
ما که خود درمانده ایم و در راه مانده
اما چند راه هست که بعضی به شخص و موقعیتش بستگی دارن و بعضی خیر
در اولین قدم، خودتون رو به یکی دو تا بچه گوگولی مگولی برسونید و مدتی با آنها بازی بفرمایید :)
اگر پیدا نکردید، به کودک درونتان مراجعه کنید
اگر جواب نداد که بریم سراغ آیتم های بعدی :))
بهتره بریم سراغ آیتم های بعدی...
بشمر
همه چیزای خوبی ک داری و از دست دادنشون اذیتت میکنه رو بشمر و خدا رو شکر کن
اصن ذکر بگو  الابذکر الله و تطمئن القلوب
:)
آشوبم... آرامشم خداست...
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۰:۵۵ علیرضا امیدیان نسب
من هستم
؟!
پنجشنبه ۲۵ آذر ۹۵ , ۰۰:۵۱ ابو اسفنج بلاگفانی
ما که راهکارش رو نمیدونیم. ولی خب شادیم. راضی هم هستیم به رضای خدا!
همه چی خوبه و ما خوشحالیم و شادیم.
تنمون سالمه. همینقدر خدا رو شکر.
خب بنده کنکور دارم... شرایطم با شما خیلی متفاوته!
یه وقتایی کم میارم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بمیرید
بمیرید
وزین نفس ببرید
که این نفس چو بندست
و شما همچو اسیرید
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan