بهترین عیدی :)

یکی میگفت: قرار نیست حال مون خوب باشه! قراره حال مون خوب بشه!

وقتی حالِ کسی رو خوب کنی قطعاً و حتماً و یقیناً حالِ خودت هم خوب میشه :)


بهترین عیدیِ امسالم رو از یکی از بلاگرای نه چندان آشنا ولی مهربون گرفتم...

وقتی شبِ عید پنلِ مدیریت رو باز کردم و بینِ کامنت ها چشمم خورد به یه کامنتِ حال خوب کن :))


" اگه قابل بوده باشم؛ توی بین الحرمین نزدیک حرم امام حسین به نیایت از شما نماز زیارت خوندم... :) انشالله که قسمت خودتون :) "


اعتراف میکنم هیچ وقت به اندازه ی لحظه ی خوندنِ این کامنت خوشحال نشدم :))

یکی میگفت: اینکه بگیم التماسِ دعا و بشنویم محتاجیم به دعا برامون شده عادت! هیچ وقت هم همو دعا نمیکنیم...

کاش واقعاً همدیگرو دعا کنیم... این دعا ها به آسمون میرسه ها :)


+ لحظه ی سال تحویل دعاتون کردم... تک تک تون رو :)

+ دعام کردین؟!


قرار به وقتِ نوروز

همه ی حرفام رو گفتم...

فقط فی البداهه ست! در نتیجه درهمه... هر چی به ذهنم رسید گفتم دیگه :)

ترجیح دادم تصویر هم دست نوشته ی خودم باشه تا پست کاملاً حواگونه باشه :)



حالِ خوب بالاتر از این؟!

مثلاً دلت گرفته باشه...

یه شیشه گلاب بخری...

بری مزارِ شهدای گمنام...


خیره بشی به تک تکِ سنگِ قبر هایی که مشخص نیست مالِ کیه...

بشینی کنارشون... چادرت رو بکشی روی صورتت... از تهِ دل گریه کنی...

این اشک ها سنگینند... به اندازه ی بارِ گناهانت... ولی وقتی از روی گونه هات چکیدند...

سبک میشی... اونقدر که بدونِ بال هم میتونی پرواز کنی... جدا بشی از این همه وابستگی...


اونجا همه غریبند... مثلِ خودت...

اونجا بدونِ گلاب هم عطرِ خوبی داره... مثلِ بهشت...

اونجا دل آروم میشه... دستات جون میگیرن... پاهات قوت میگیرن...


دیگه نیازی به آمپولِ تقویتی نیست... حالِ من خوبه... خوب تر از همیشه :)


+ بمیرید بمیرید به پیشِ شهِ زیبا / برِ شاه چو مردید همه شاه و شهیدید


شما چی میخواید؟! :)

همه ی ما آدم ها کلی آرزو داریم که دوست داریم بهشون برسیم! 
اصلاً زندگی می کنیم، تلاش می کنیم، سختی های مختلف رو تحمل می کنیم که به این آرزو ها برسیم!
و امید به اینکه یه روزی بهشون برسیم ما رو زنده نگه میداره!

اما یه سوال...
اگه خدا به شما بگه لحظه ی سال تحویل من میخوام یکی از آرزو هاتون رو برآورده کنم...
شما از خدا چی میخواید؟!

اول خودم: 
(ابتدا ذوق مرگ میشم) 
بعد میگم: یه روزی برسه که اونقدر بی دغدغه باشم و وقت و فکرم آزاد باشه که بتونم تک تکِ کتاب های این کتاب فروشی رو بخونم :)

غارِ علی صدر کجاست؟! :/

مامان: غارِ علی صدر کجاست؟!
داداش: اصفهان
مامان: بله؟! :/
داداش: شیراز نیست؟!
مامان: o_O
داداش: استانِ گلستان
مامان: غارِ علی صدر گلستانه؟! :/
داداش: فهمیدم یزده
مامان: اولش "ه" داره
داداش: آها... فهمیدم... هرمزگانه
مامان: محممممممممددددددد خاموش کن اون تلوزیونو...

+ نتیجه ی اخلاقی: هیچگاه از کودکانِ خود در حالِ تماشای فوتبال درس نپرسید :)
+ هیچ وقت هیجانِ داداشم وقتی که داره pes17 بازی میکنه رو درک نکردم!
+ اثرِ هنریِ آقا داداش روی کاغذِ تمرینِ بنده :))

سهمِ من از تو...

سهمِ امسالِ من از تو...

شنیدنِ صدای نقاره های حرمت پشتِ گوشی...

و چرا وقتی باید دعا کنم لال می شوم و گریه می کنم؟!

و چه می شود اگر منِ گناهکار را هم ثانیه ای به بارگاهت راه بدهی؟!

و که میداند و میتواند درک کند حجمِ دلتنگی و بغض و آشفتگیِ شش ساله ام را؟!


بدبینی تا چه حد؟!

وقتی درباره ی اعتقاداتم پست میذارم، انتظارش رو دارم که بین کامنت ها، ۳ یا ۴ کامنتِ مخالف باشه! همیشه هم اینطور بوده! کسانی که بعد از خوندن این مدل پست ها توهین کردن و لغو دنبال زدن و رفتن!

تا جایی که بتونم با حفظِ احترام جوابِ توهین هاشون رو میدم و اگه لازم باشه یه وقتایی سکوت می کنم!

این توهین ها واسه پست های خاص و اعتقادی طبیعیه! اما سوالِ من اینه... واسه پست های معمولی و عادی چرا باید توهین بشنوم؟!

مثلاً پستِ دیشب! جملاتش رو اگه کنارِ هم میذاشتین کلاً دو خط هم نمیشد! چیزِ خاصی هم نبود!

بعد واسه همون دو جمله من باید متوهم خطاب بشم؟! :/

این که پنجره ی اتاقِ من باز بود و نسیمِ خنکی می وزید توهمه یا یه استکان چای؟! :)

بعد چطور از اون دو جمله اون همه برداشتِ غلط کردین که قابلِ بیان نیست؟!

پشتِ اون دو جمله چه هدفی می تونه باشه آخه؟! یا پشت کامنتی که گفته به به؟! یا هر کامنتِ دیگه؟!

چرا یه عده اینقدر سعی دارن به همه چیز با بدترین شکلِ ممکن نگاه کنن و پشت هر حرفی یه منظورِ بد ببینن؟!

بدبینی تا چه حد دوستِ من؟!

این برای چندمین باره که از این مدل پست ها برداشتِ خارق العاده و ماورایی می کنید :)


جالب این جاست که هر چی دوست دارید میگید بعد هم میگید واسه خودت گفتیم! 

من خیلی ممنونم از اینکه به فکرِ من هستین ولی من حواسم به همه چیز هست و حساس تر از شما هم هستم :)

خوب میدونم چی می نویسم! حواسم به کامنت ها و جواب هام هم هست... مخاطب های اینجا رو هم بهتر از شما می شناسم... انسان تر از تصورِ شما هستن... پس لازم نیست برادرانه و خواهرانه نگرانِ من باشین :)


آدم ها رو از روی یه مشت کلماتِ بی روح که توانایی بیانِ حالِ نویسنده ش رو ندارن قضاوت نکنین! ما یه قاضیِ دقیق و عادل داریم! :)


و در آخر باید بگم که توی این روزها بهتره در کنارِ خونه تکونی، کمی خودمون رو هم بتکونیم! دیدمون رو عوض کنیم... دست از توهین و قضاوت های بیجا و ناراحت کردنِ دیگران برداریم! با گنجینه ی کلماتِ ذهن مون هم میشه دل شکست و هم حالِ دلی رو خوب کرد...

بیایید کمی مهربون تر باشیم :)


+ نظراتِ پستِ قبل رو برداشتم!

یک فنجان چای مهمانِ من باش

یه وقتایی تنها کاری که از دستت برمیاد اینه که سکوت کنی با اینکه پر از حرفی :)

.

.

.

پنجره باز است

نسیم خنکی در حالِ وزیدن است

.

.

.

فقط به اندازه ی یک فنجان چای

مهمانِ من باش


اشک هایت خریدارِ جانِ من است

تب داری... شدید... داری می سوزی...

مامان میاد بالا سرت... با یه دستش دستت رو می گیره و با اون یکی دستش پیشونیت رو که مثلِ کوره در حالِ سوختنه لمس می کنه...

ولی تو اونقدر حالت بده که نمی تونی چشمات رو باز کنی و ببینیش...

یهو یه حسِ عجیبی میاد سراغت... یه حسِ ناب... حسِ حیاتِ دوباره... از روی گونه هات شروع میشه و آروم آروم می رسه به قلبت...

تپشِ قلب می گیری... پلک هات جون می گیرن... بازشون می کنی... متوجه میشی اون اشک های مادرته که از گونه هاش می چکه روی گونه هات...

این اشک ها همون اشک هاییه که جونت رو نجات داد... وقتی روی تختِ بیمارستان بی جون خوابیده بودی... مادرت نگاه می کرد به دست های کوچولوت... بس که بهت سرم و آمپول تزریق کرده بودن کبود شده بود...

اشک می ریخت... واسه تو که هنوز یک ماه هم نداشتی... ولی گناه داشتی...

اون اشک ها تو رو نجات داد... خدا روی اشک های مادرها حساسه...

موندی... قد کشیدی... شدی فرزندِ بزرگِ خانواده و نوه ی اولِ پدربزرگ ها و مادربزرگ هات...

موندی تا هر روز بری به گل ها آب بدی و اون ها هم بهت لبخند بزنن...

موندی تا بشی سنگِ صبورِ آبجیت و آبجی جونِ داداشت...

موندی تا هر وقت دلت گرفت بارون بباره...

موندی تا بشی حوا...

رانده بشی از بهشت...

تا مدام زمین بخوری و ناامید نشی...

تا برای خوب شدن و خوب موندن اونقدر بجنگی که اجازه پیدا کنی بنده خطاب بشی...


چقدر خوب که خدای منی... چقدر خوب که دارمت...

مراقبِ اشک هایش باش... اشک هایش، خریدارِ جانِ من است...


+ اولین سوره ای که با شوق، خودم، بدونِ خواستِ مادر حفظش کردم، انشراح بود...

+ و چه ها که نمی کند اشک های مادر...

+ :)


ما به هم محکومیم

ما به هم محکومیم مثلِ
مثلِ عیسی به صلیب مثلِ
مثلِ مریم به مسیح مثلِ
آدم و حوا به سیب

+ من هستم و سیب و جایِ خالیِ تو که در راهی...

۱ ۲ ۳ . . . ۲۰ ۲۱ ۲۲
تو که عینِ منی عیدِ منی
عیدت مبارک
تو که شکلِ منی هم وطنی
عیدت مبارک
تو که این همه هم حسِ منی
عیدت مبارک
نویسنده
Designed By Erfan Powered by Bayan