شما هم اینطوری درس می خونین؟! :|

من وقتی با سوال هایی رو به رو میشم که نمی دونم چطور حل میشن و خیلی سخت هستن حس و حالم رو روی کاغذ می کشم...

کلا عادت دارم خودم رو با نوشتن و کشیدن تخلیه کنم :))



+ ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی / تو بمان و دگران، وای به حالِ دگران

+ داره بارون می باره ^___^

فرهنگِ برهنگی یا برهنگیِ فرهنگی؟!

سکانسِ اول _ مهر ماه

آبجی: واسه عروسی دعوت مون کردن...

من: خیلیم خوب...

آبجی: گفتن من و تو باید بدونِ چادر بریم با لباس هایی که مدِ نظرِ اوناست :/

من: چه جالب... شرط گذاشتن برامون o_O

آبجی: چکار کنیم؟!

من: برو بهشون بگو ما دلقکِ سیرکِ شما نمی شیم!


سکانسِ دوم _ دیشب

رفته بودم به یکی از مجتمع های تجاریِ شهرمون که اصولا چادری توش پیدا نمیشه!

توی یکی از فروشگاه ها داشتم لباس های مختلف رو نگاه می کردم که شنیدم خانمِ فروشنده خیلی آروم که من متوجه نشم می گفت اصولا چادری هایی که خیلی خودشون رو می پوشونند از همه بدترند!

نگاهش کردم تا بفهمه شنیدم... اون هم منو نگاه کرد... لبخند زدم و به کارم ادامه دادم :)



محدودیت...

چیزیه که ما چادری ها داریم نه اون هایی که ادعای روشن فکری می کنند...

کلا از حرف ها و رفتار های دیگران ناراحت نمیشم چون عاشقِ چادرم هستم :)

با خودم عهد بستم تا آخر چادری بمونم حتی اگه روزی تنها چادریِ شهر من باشم :)

دارم به این فکر می کنم برهنگی فرهنگ شده یا فرهنگ مون برهنه؟!


حس و حالِ عجیب و غریب

گاهی با شنیدنِ بعضی از آهنگ ها حس می کنم شاعر، بعد از نوشیدنِ یک فنجان قهوه با من و کمی پرسه در حوالیِ ذهنم آن را سروده...

عجیب حس می کنم حالِ مرا روایت می کند...


بعضی ها پیچیده فکر می کنند اما ساده می نویسند...

بعضی های دیگر ساده فکر می کنند اما پیچیده می نویسند...

و من هر چه فکر کردم نفهمیدم در کدام دسته بندی قرار می گیرم! :)


این روزها کمی حالِ درهمی دارم... حتی کنارِ بخاری احساسِ سرما می کنم :|

آبجی خانم میگه حواست نیست؟!  داری می میری دیگه :))

و من همیشه در جوابش لبخند می زنم :)


امید را که از آدمی بگیرند دیگر تفاوتی با مترسک های مزارعِ گندم نخواهد داشت...

و من...

هنوز به آینده امیدوارم :)


زندگی بی تو پوچه برام!

من دارم به این فکر می کنم زندگی بی تو پوچه برام

یه جوری میزون می کنم که جلو تو توی خونه درام



+ هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

+ اتاقم شده یک تکه سیبری وسطِ ایران! بنده در حالِ منجمد شدنم!

+ دو روزه نمی تونم واردِ بیان بشم... نمیدونم مشکل کجاست... الان هم با یکسری ترفند های خاص اومدم... که البته دوامی نداره!

من فکر می کنم لازمه!

یه وقتایی لازمه بدجور زمین بخوری...

یه وقتایی لازمه یه زلزله بیاد و زندگیت رو تکون بده تا به خودت بیای...

یه وقتایی لازمه یه چیزایی رو ازت بگیرن تا بزرگ ترش رو بدست بیاری...

یه وقتایی لازمه همه چیز کامل بهم بریزه تا اساسی درست بشه...

یه وقتایی لازمه بشکنی... لازمه غرورت رو بشکنی...

لازمه!



+ درست اون لحظه هایی که فکر می کنی خیلی آدمِ خوبی هستی شیطان چنان زمینت می زنه که یاد بگیری دیگه مغرور نباشی! :)

+ ربطِ تصویر و متن رو می تونید پیدا کنید دیگه... مطمئنم... :))

کی گفته دیوونگی حد داره؟!

بارون می باره شدید...

زدم بیرون... اما بدونِ ماشین... بدونِ چتر...

:)

 

 

+ پستِ قبل یک ساعت بعد از انتشار حذف شد... کسانی که دیدن اعتراف کنن کارشون دارم :||

+ از دیشب بیش از بیست بار شنیدم این آهنگ رو... به جنون می رسونه من رو... :)

 

به روستایی بودنم افتخار می کنم!

فکر نمی کنم خداوند برای آفرینش بنده هایش از گِل های متفاوت استفاده کرده باشد! من، بقالِ سرِ کوچه، آقایی که نمی شنود، خانمی که نمی بیند و کودکی که پاهایش توانایی حرکت ندارند همه با یک نوع گِل آفریده شده ایم!
زمانِ آفرینش، از هیچ کدام از ما نپرسیدند دوست داری در کدام کشور، کدام شهر و یا کدام منطقه به دنیا بیایی.
من متعلق به یکی از روستاهای به نسبت کوچک با کمترین امکانات هستم! درست است که آن جا متولد نشده ام و آن جا قد نکشیده ام ولی اصل و ریشه ی من آن جاست!
محروم بودن از یکسری امکانات، عدم آگاهی و شناختِ یکسری مسائل را به دنبال دارد. طبیعی است که برخی مسائل برای هم وطنان روستایی گنگ و مبهم باشد در صورتی که برای شهرنشینان ساده و پیشِ پا افتاده. پس چرا بخاطرِ این موضوع اهالی روستا نشین را موردِ تمسخر قرار می دهیم؟! چرا هر وقت می خواهیم به کسی توهین کنیم از لفظِ دهاتی استفاده می کنیم؟! چیزی که بارها در پست های اهالی بلاگ مشاهده کردم! مگر دهاتی ها چه مشکلی دارند؟! جز این که محرومند از حداقل امکاناتِ شما؟!
از کلِ سال های تحصیلم فقط پنجمِ دبستان را در روستای خودمان درس خواندم. بودند هم کلاسی هایی که به شدت باهوش و اهل استدلال و به دنبالِ علم بودند. همه ی هم کلاسی های آن سال الان ازدواج کرده و بعضی حتی مادر شده اند. آن همه استعداد کنجِ خانه می سوزد و برای هیچ کس مهم نیست. من با ازدواج کردن مخالف نیستم و معتقدم در شرایطی ازدواج نه تنها مانعِ پیشرفت نمی شود که سکویی می سازد برای پرتاب به آنچه به ظاهر دست نیافتنی ست.
حرفِ من این است که هم کلاسی هایم می توانستند در کنارِ وظیفه ی همسری و مادری، یک پزشک، مهندس و یا معلمِ موفق باشند. ولی نیستند چون امکاناتی نداشتند.
این درست نیست دیگران را بخاطر چیزی که دستِ خودشان نیست مسخره کنیم!
وقتی صدا و سیمایی که فقط نامِ جمهوریِ اسلامی را یدک می کشد برای معرفیِ آداب و رسوم و غذاهای محلی روستاییان نجیب و در عینِ حال ساده برنامه می سازد که چیزی جز توهین و تحقیرِ لهجه و سادگیِ آن ها نیست دیگر چه توقعی از سایرِ مردم می توان داشت؟!
ناراحت می شوم وقتی می بینم یک عده، معدود چادری های حاضر در جشنواره ی فجر را دهاتی خطاب می کنند!

چرا طوری رفتار می کنید که یک روستایی وقتی به شهر می آید از گفتنِ نامِ زادگاهش شرم داشته باشد؟!
چرا هر کس حجاب دارد، چادری ست، حیا دارد، روستایی ست و به اعتقاداتش پایبند است باید موردِ تمسخرِ دیگران قرار بگیرد؟!
مگر خونِ شما رنگین تر است؟! مگر شهری بودن جایگاهِ انسان را نزد خداوند بالاتر می برد؟!

فکر می کنم کمترین حقِ اهالی روستا حفظِ احترام به شخصیت شان باشد. تاکید می کنم کمترین حق!
تا آخرین نفس از زنان و دخترانِ چادری و مردانِ با غیرتِ روستانشینِ کشورم دفاع می کنم و به هیچ کس اجازه نمی دهم کوچک ترین توهینی به آن ها بکنند.

دوست داری بهت دروغ بگم؟!

میگه: این لباس بهم میاد؟!

میگم: خب... اون یکی بهتره... :)

میگه: یعنی بهم نمیاد؟! :/  ( با دلخوری میره نظرِ یکی دیگه رو بپرسه! )



میگه: میدونی چند وقته همو ندیده بودیم؟! :)

میگم: آره یک سالی میشه فکر کنم :|

میگه: دلت برام تنگ نشده بود؟!

میگم: ... :)

میگه: پس دلت تنگ نشده بود :/  ( ناراحت میشه میره! )



+ انگار بعضی ها دروغ بشنوند راحت تر و راضی ترند!

+ ۴۰ درصد از تنهاییِ الانم رو مدیونِ رک بودنم هستم!

+ دوست داشتن یه چیزِ دلیه! به زور که نمیشه کسی رو دوست داشت!

+ نسبت به ۹۹ درصدِ آدم های اطرافم خنثی هستم! پس طبیعیه دلم براشون تنگ نشه! اون یک درصد هم خانواده م هستن :)

+ چرا این پست اینطوری شد؟! :/

+ لبخند لطفا :))


ماکارونی و من و قامتِ یار

شاعر می فرماید:

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


و باز هم شاعر می فرماید:

لب تو میوه ی ممنوع،  ولی لب هایم

هر چه از طعمِ لبِ سرخِ تو دل کند نشد



+ میگن دوست داشتنی که دلیل داشته باشه یا احترامه یا ریا! من ماکارونی رو با دلیل دوست دارم! احترامه یا ریا؟! :))

+ یکی از لذت های زندگیم خوردنِ ماکارونی همراه با گوش دادن به آهنگ های محسنِ چاوُشی هست :)


من مطمئنم عشق زیباست :)

آذر ماهِ سالِ گذشته، شنیدم که دخترِ یکی از دوستانِ قدیمی و البته صمیمیِ مادرم تصیمیم گرفته به یکی از خواستگارهاش جوابِ مثبت بده...

چند سالی از من کوچکتره و پدر و مادرش حدوداً دو ساله از هم جدا شدن...

با توجه به سنِ کمش طبیعی بود که همه مخالفت کنند...

خیلی ها از جمله مادرم از سختی ها و پیچیدگی های زندگی براش گفتند... ولی اون تصمیمش رو گرفته بود!

با اصرار های خواستگارِ محترم و صحبت های خانواده ش، مادرش رضایت داد و عقد انجام شد...

همون روزها گفتم این ازدواج به جایی نمیرسه! دیر یا زود ختم به طلاق میشه! شک نکنید!

و در آخر شد آنچه که نباید...

آذر ماهِ امسال بعد از چند ماه دعوا از هم جدا شدن! -__-


بعضی ها فکر می کنن خیلی عاشقن! با یک نگاه دل میسپرن!

عشقی که در یک ثانیه با یک نگاه بوجود بیاد در کمتر از یک صدمِ ثانیه هم از بین میره!


به شخصه معتقدم باید عاشقِ افکار، عقاید، نگرش، نوعِ رفتار و برخوردِ کسی بشیم که قراره معشوق خطاب بشه!

نه فقط ظاهر...

عشق به حقیقتِ وجودیِ آدما، عشق به ظاهر رو به دنبالش میاره... اما عکسش همیشه اتفاق نمیفته!

متاسفانه خیلی ها درک درستی از عشق ندارن! اصلا نمیدونن هدف از ازدواج چیه!

ازدواج فقط رفعِ یکسری نیاز های اولیه نیست! 

قراره با ازدواج اوج بگیریم! به خودِ خدا برسیم!

در واقع ازدواج باید باعث رشد و افزایشِ درک و معرفتِ طرفین بشه!


لازمه ی عشقِ حقیقی شناخته که به راحتی بدست نمیاد!

زمان میبره تا بشه کسی رو کامل شناخت... صبر لازمه... ولی ارزشش رو داره...

و متاسفانه چیزی که نداریم صبره!


عشق در عینِ سادگی پیچیده و در عینِ پیچیدگی ساده ست!

درکِ درستی ازش ندارم اما می دونم دست یافتنی و زیباست :)



۱ ۲ ۳ . . . ۱۹ ۲۰ ۲۱
تو کافه ی خالی
یه استکان چایی
کنار تنهایی
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan